پرواز قطره قصه می گوید / قسمت سوم

قطره کوچیک ما
هرجا می شس می گفت:
" عاقبت یه روز می رم ! عاقبت یه روز می رم!"
پیر ترا بزرگ ترا ریش سفیدا
اونا که یه پیرهن بیشتر دروندن
اونا که نفس کشیدن رو بیش از هر چی می خوان
اونا که زندگی رو خوردن و خوابیدن می دونن
اونا که فقط یه لقمه نون می خوان
با زن و بچه شون با هم بخورن
شکر بفرسن !!(۷)
قطره رو پند و نصیحت می دادن:
" بچه جون ! حرف بزرگ ترا رو بشنو !
گوشاتو خوب وا کن
چشماتو بینا کن
سرتو به باد نده
ما ریش رو تو آسیاب سفید نکردیم
سرد و گرم دنیا رو خیلی چشیدیم
خیلی بچه ها دیدیم که پیشتر از تو
حرفای گنده و گنده می زدن
آرزوی دیدن خورشید رو داشتن
سردی اینجا به مغزشون نمی ساخت!
گوش به حرف ما ندادن
رفتن و...
هرگز از اونا خبری باز نیو مد
هر کسی رفته که خورشید رو ببینه
دیگه هر گز برنگشته !!
آخه ما آبیم ، خورشید آتیشه !
داغی او ما رو نابود می کنه
نور او می سوزونه
ما که تاب دیدن او ن رو نداریم
تو هنوز خیلی جوونی
بچه ای خیلی چیزا رو نمی دونی !
اون بالا هلاکت و نابودیه
هر کسی بالا بره می سوزه و دود می شه(۸)
همه چیزش رو می ده نیست و نابود می شه
قدر آرامش اینجا رو بدون
مبادا گول بخوری!!
مبادا زندگی آرومت رو از دست بدی
مبادا هرگز بری !
مبادا هرگز بری! "
قطره کوچیک ما
که از این زنگی سرد و سیاه
دیگه داشت خسته می شد
دیگه نمی تونست تحمل کنه این زندگی رو
ذلت و خواری و درموندگی رو
نمی خواست تن بده به هر چی که روزگار می خواست
می دونست روزگار رو خودش می سازه
نمی خواست اونقده گوشه گیر بمونه که دیگه بگنده
می دونست تنها راه نجات از گندیدن
جرات و...
هجرت و....
برخاستنه !!
نمی خواست تسلیم بیهودگی زمونه باشه
می دونست بیهودگی مایه مرگ و نیستیه
نمی خواست در سایه امنیت جامعه تار و سیاهش
زندگانی آروم و ساکتی داشته باشه
می دونست امنیت جامعه به نفع کیه؟!
نمی خواست یه عمر فقط راحت باشه ، خوش گذرونی بکنه
می دونست تو زندگانی راحت روح می میره !
نمی خواست تسلیم هرزگی بشه
نمی خواست اسیر بردگی بشه
نمی خواست بایسته
نمی خواست بپوسه
نمی خواست بگنده
می دونست نجات اون تو رفتنه !!(۹)
او می خواست همیشه جاودون بمونه
او می خواست ابر بشه صدر آسمون بشینه
او می خواست بارون بشه بباره و همه جا روون بشه
او می خواست رود بشه توی دره ها بغلته
او می خواست چشمه بشه با نشاط و شور بجوشه
او می خواست آبشار بشه راهی کوهسار بشه
او می خواست موج بشه با تلاش و حرکت زوج بشه
عاقبت ....یه سالی.....یه ماهی....
یه روزی.....یه لحظه ای....
لحظه تصمیم اومد!!
لحظه ای که تا ابد تو زندگیش یادش نمی ره
لحظه ای که آغاز زندگی بود
لحظه ای که پایان بردگی بود
ترساشو فرو ریخت
دودلی رو کنار گذاشت
او تونست تصمیم بگیره
تا دیگه هرگز نمی ره
او تونست حیات جاودان رو بیابه
لحظه ای که او می خواست هجرت رو آغاز بکنه
رو ش رو کرد به قطره های آب و گفت :
" راهی رو که من می رم
عاقبت باید رفت
من رو می ترسونید از نیستی و مرگ
آخه این ها که دارین زندگی نیست
بدتر از مرگ و فناست
مایه مرگ و بلاست
من می رم!
من می رم تا ابدیت رو بیابم!!"
لحظه تصمیم اومد!!
تصمیم !! تصمیم !!
حرکت آغاز شد
حرکت به سوی نور
حرکت به سوی پاکی و سرور
حرکت !! حرکت !!
چه لحظه ای؟!
چه شکوهی؟!
چه سروری؟!
چه نشاطی و چه شوقی؟!
قطره هی بالا اومد
بالا و بالاتر اومد....
بالا اومد.....
هر چه بالاتر می اومد
گرمی و روشنی افزون تر می شد
سردی و تاریکی دیگرگون می شد
حرکت به سوی نور ، عشق می خواد ! امید می خواد!
گذر از هستی می خواد ! اراده و دید می خواد ! (۱۰)
قطره هی بالا اومد
بالا و بالاتر اومد
هر چی بالاتر می اومد
بدنش گرم می شد
نرم می شد
غرق شادی و امید و شرر و شرم می شد
یخ های مغز او تیک تیک آب می شد
فکر او باز می شد
عاشق پرواز می شد
چشم او چیزای تازه تر می دید
گوش او صدای بهتر می شنید
کم کمک اومد بالا
تا رسید به روی آب همه جا برق می زد
پهنه دریا پر از شادی و نور بود
همه موجا پر تلاطم
غرق امید و سرور بود
باد و طوفان پیکر خود رو به روی آب می زد
موج آب رقص کنان پیکر ش رو تاب می زد
نعره موجای چون کوه کمر کوه می شکست
ضربه شلاق باد بر روی آب ها می نشست
قطره در میون امواج خودش رو گم کرده بود
بی اراده خودش رو به دست طوفان داده بود
گاهی می رفت تا بالای قله کوه های آب
گاهی تو چنگال گرداب ها اسیر پیچ و تاب
قطره خیلی ناراحت بود
ساعت ها فکر می کرد:
که چرا باید اسیر باد و طوفان ها باشیم؟
چرا خود طوفان نشیم؟!
چرا باید دیگرون ما رو به جنبش بیارن؟
چرا خود نجنبیم؟
چرا باید آلت دستای دیگرون باشیم ؟
چرا خود تلاش رو آغاز نکنیم؟
چرا خود نجوشیم؟
چرا خود نکوشیم؟!
........ادامه دارد
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت
11:32 توسط سید علیرضا شفیعی مطهر| |